|
ماراتون زندگی هر روز برایم پوچ تر میشود از دویدن گذشته , حتی راه هم نمیروم و این آدمها که تند و تند از کنارم عبور میکنند, شاید هرکدامشان برنده باشند, من ولی نه! نمیدانم این همه معنی ,این همه دلیل, این همه امید, این همه باید , از کجا می آورند که می دوند... حالا که نمی دوم هر روز در رویاهایم هستم و آن قدر وسیع هستند که تویشان گم شوم و دیگر هیچوقت پیدا نشوم همین را ادامه میدهم.. گم شدن را... !!!..!!!
رستنی ها کم نیست من و تــــو کم بودیم خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم گفتـنی ها کم نیست من و تــو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنـیـن درهـم و برهـم گفــتیم دیدنی ها کم نیست من و تــو کم دیدیم بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم چیدنی ها کم نیست من و تــو کم چیدیم وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاپ گل سرخی را ترسیدم خواندنی ها کم نیست من و تـو کم خواندیم من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد بادهانی بسته واماندیم من و تو کم خواندیم وقت بیداری فریاد !چه سنگین خفتیم من و تو کم بودیم من و تو اما در میدان ها آنک اندازه ی ما می خوانیم ما به اندازه ما می بیـنیم من و تو که می باید با هم باشیم من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم من و تو حق داریم ،من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم گفتنی ها کم نیست...
مینویسم تو قرص ماهی و من كودكی كه میخواهم به قدر كاسه ای از حوض ماه بردارم بیا كه چشم صنم هنوز منتظر است بیا كه دست از این اشك و اه بردارم آه خدایا آه...
آن گاه که نیستم، شاید کسی بگوید، آفتابی بود، غروب کرد. سنگینی بغضم چه می شود؟ به دست که خواهم سپرد، رازهای نگفتنی ام را !؟ این گرگ ها که می خوانند، یاد لرزانی نگاهت می افتم. گفته بودی خنکای زمستان، روی پلک های خسته ات، بوی مرا خواهند آورد ... گفته بودی، باران، قطرات محبت من است. این راز جاودان آسمان، خدایا، که خواهد دانست؟ رویایی بود، گذشت!! آتش هم چنان زنده است ... هم چنان می تابد و اعماق نگاهم را به خود مجذوب می کند. چرا کسی نمی داند؟ همه می پندارند ... هیچ کس راز پرواز را احساس نکرد ... !! آنگاه که نیستم، شاید کسی برایم سیاه بپوشد، اما، کسی نخواهد فهمید، چه کسی رفته است !! کسی نخواهد فهمید، باران چیست؟ سکوت آزارم می دهد، غریبانه آمدم، غریبانه خواهم رفت. میعاد من خداست. عاشقانه خواهم رفت ... کاش پاهایم سست نمی شد !! کاش نمی دیدم، کاش نمی شنیدم ...
دلم می گیرد، و سکوت گنگی که مرا در آغوش می کشد. اینجا، برایم نا آشنا شده. من غریبانه می گریم !! من ناشیانه وداع می خوانم ... آنگاه که بودم، کسی مرا ندید ... آنگاه که بروم نیز، هیچ کس دلش نخواهد گرفت.
چه کسی را دارم، زیباتر، مهربان تر از تو ... کاش دستهایم را بگیری و مرا رها کنی از میان این همه خاموشی. کاش ... پرواز را به من بیاموزی. ای خدای من ...
رویای من در میان پرواز عقابهای آسمان، گره خورده است. اینجا برایم ناآشناست. این غریب رنجور را هیچ کس نمی شناسد. رویای من، همان خیابان پاییز خورده است. با دستهای مهربان تو ...
حرفهای ما هنوز ناتمام ،،،. تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز همان حکایت همیشگی پیش از آنکه باخبر شوی . . . لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان . . . چه زود . . . دیر میشود !!!..!!!
این جام ها که در پی هم می شود تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش، گرداب می ربایدو آبم نمی برد! من با سمند سرکش و جادویی شراب تا بیکران عالم پندار رفته ام، تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم تا مرز ناشناخته ی مرگ زندگی تا کوچه باغ خاطره های گریز پا تا شهر یادها... دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم می برد! هان ای عقاب عشق! از اوج قله های مه آلود دور دست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...! آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد! در راه زندگی، ا این همه تلاش و تمنا وتشنگی، با این که ناله می کشم از دل که: آب...آب...! دیگر فریب هم به سرابم نمی برد! پر کن پیاله را.... lilmim !!!...!!!
حرمت نگه دار دلم! مبادا غریبه ای راز اندوهمان را بفهمد... بعد ازگذشت این همه روز و ماه و حتی سال هنوز چشمانم به سیاهی ها امیدوار است... مبادا کسی راز این امید بی حاصل را از چشمانم بخواند دلم مثل خودم چه ساده ای لحظه ها را چه بی پروا میگذرانیم به امیدی بی حاصل.. به فردا..که... کسی مدام زمزمه میکند: " لحظه ها را دریاب چشم فرداکور است " زندگی را به هیچ باختیم..اما مهم نیست همین خیال کافیست... حرمت نگه دار دلم! مبادا غریبه ای به وفاداری عشقمان حسادت کند.. حرمت نگه دار دلم! !!!...!!! lilmim
میتوانم زندگی کنم؟؟؟؟ من حساس شدم یا همه بیگانه اند بامن؟؟؟؟ یاد گرفتم با یاد آوری تو خود را برای لحظه ای خوشبخت بدانم میشود این خوشبختی فقط رویا نباشد؟؟؟ میشود دستی مرا از زیر آوار نجات دهد؟؟؟ قرار نبود دستهای گرمت جایشان را با اشکهای من عوض کنند.. قرار بود؟؟؟ من همدردی نمیخواهم.... من هوا میخواهم برای دوباره نفس کشیدن برای دوباره زندگی کردن سکوت من نشانه ی رضایتم نبوده و نیست، من توان فریاد زدن ندارم گیرم که فریاد هم زدم... کجاست فریادرس؟؟؟؟؟؟؟ من میترسم.. نمیدانم میتوانی این را درک کنی یا نه؟؟؟ !!!...!!! lilmim
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم lilmim
من دلتنگم ... می گویند بهار می آید و من .... هرشب به امید دیدن شکوفه چشم می بندم ... ونقش چشمان تو هر صبح از فاصله ی دور به من لبخند می زند ....... من دلتنگم و امشب دوباره فنجان پشت فنجان خالی می شود و فالگیر پیر را دعوت می کنم تا فال امشبم نقش چشمان زیبای تو شود.. .... من دلتنگم و تو را آرزو می کنم و تو از پشت دیوار های فاصله دستانم را می گیری و نمنکای دستانت، گونه هایم را تر می کند .... من دلتنگم و عقربه روی ساعت می کوبد دنگ ... دنگ ... دنگ ... و دلم هوس قدم زدن می کند و مادرم می گوید، تو دختر نجیبی هستی و من آرزوی قدم زدنم را پای دیوار دختر بودن دفن می کنم تا مبادا دل مادرم بشکند .... من دلتنگم وتو نوازشم می کنی و می گویی موسم شادمانی نزدیک است و من می گویم دوباره بگو دوباره و دوباره تا من در لا به لای کلماتت محو شوم .... و من دلتنگم وبگذار کسی نداند که دلم هوای تو را کرده که دلم هوای خندیدنت را کرده که دلم هوای چشمان میشی ات را کرده که دلم هوای ..... بودنت را کرده نکند مرا به شهر فراموش شدگان ببری، که دل کوچک تنهایی من می میرد lilmim
شاپرک بالت شکسته شاپرک دردت به جونم واسه زخمام یه دوا نیس دلم از دلت جدا نیس توی این غربت جونگیر یه نگاه آشنا نیس هرجا که میری خزونه غروبه دل نگرونه آفتابش جونی نداره اما شب اینجا میمونه نمی دونم مث بارون رو کدوم شاخه ببارم روی شاخه ها تو غربت شاپرک من تورو دارم !!!...!!!
بگین
بباره بارون دلم هواشو کرده بگین تموم شدم من بگین که برنگرده بهش یگین شکستم ... بهش
بگین بُریدم... نه اون به من رسیدُ ،
نه من به اون رسیدم...!!!! برهنه زیر بارون ,,, خرابُ درب و داغون,,, از آدما فراری ، از
عاشقا گریزون بذار کسی
نبینه غروره گریه هامو....... بذار کسی نفهمه ... غم
ِ تو خنده هامو... یه داغ سخت سختم یه باغ بی درختم سفیده گیسه عمرم سیاه روزه بختم تنم داره میلرزه تو این هوای هرزه گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه.......... !!!...!!!
به سراشيب زمان هر دم اين عمر گذشت مرگ از من پرسيد : ز كجا آمده اي ؟ و منم مانده چه گويم به جواب به جوابش گفتم : نه كسي بود بگويد با من نه خودم فهميدم ودراين عمر گران نه شنيدم سخني را كه به دردم بخورد نه سكوتي كه مرا تا لب دريا ببرد تو بگو حال كجا خواهم رفت ؟ كه در اين لحظه مرگ جانم را برد و كسي باز نبود كه بگويد به كجا خواهم رفت نه خودم فهميدم !!!...!!!
اگر توانایی این را نداری که وقتی غمگینم شادم کنی!
صدایم نکن. نگذار از این که هست غمگین تر شوم. صدایم نکن. خودم با آن کنار می آیم و خوب می شوم. !!!..!!!
سایه هایی بیدار .. .
مي دانم
اندوه مرگ من، كسي را در هم نخواهد شكست
و باور دارم كه روز مرگ من
شادي بزرگتري از روز ميلادم برايشان به ارمغان خواهد آورد
مرهم دردِ دل من مرگ است
دعوت مرگ من امروز گواه درد است
سنگ گورم بنهيد !!! هوا بس سرد است
و به پايان سفر نزديكم
و من از جمع شما خواهم رفت
مي روم تا هم آغوشي مرگ
تا هجومِ هجرت
تا كه اندوه شما راحتم بگذارد
و چه احساس لطيفي است عروج
مرگ را در آغوش
مرگ را در بر خود مي بينم... !!!...!!! ...
رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ، آب در حوض نبود ... ماهيان مي گفتند: "هيچ تقصير درختان نيست." ظهر دم كرده تابستان بود ، پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد... به درك راه نبرديم به اكسيژن آب... برق از پولك ما رفت كه رفت... ولي آن نور درشت ، عكس آن ميخك قرمز در آب كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد، چشم ما بود... روزني بود به اقرار بهشت... تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است... باد مي رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا مي رفتم ....... !!!..!!!
دیدمش اما چه سود نگاهی سرد کرد و رفت دویدم سویش اما . . . دست باد را گرفت و رفت با آن خنده هایش مرا به باغستان غرور می برد چشمان را بستم آری . . . هم اکنون می روم سویش او همچون درختی استوار ایستاده دستانش را گرفتم آه . . . دستان او سرد است واژه دوستت دارم را به زبانم می آورم منتظر واکنشی اما هیچ . . . !!! در چشمان او می نگرم اما . . . آنها بسته اند هر چه صدایش می کنم کران صداها به گوش من بر نمی گردند نا امید از این خیال چشمان خود را باز کردم سنگی مرمر با نوشته های سیاه پیش رو دیدم با فانوسی روشن در کنارش !!!...!!! ...
دلم برای کسی تنگ است ... که چشمهای قشنگش را... به عمق آبی دریا می دوخت... و شعر های قشنگی چون... پرواز پرنده ها می خواند...! دلم برای کسی تنگ است... كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد... و پري دلم را با وجود خود خالي... دلم برای کسی تنگ است... کسی که بی من ماند... کسی که با من نیست... دلم برای کسی تنگ است... که بیاید... و به هر رفتنی پایان دهد...!! دلم برای کسی تنگ است... که آمد! رفت! و پایان داد... کسی .... کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود!!!!!! !!!..!!! ...
!!!..!!!
دستها بالا بود !!!..!!!
باورم كن من هنوز مترسك باغ جنونم عمريه مسافري و من هنور غرق سكوتم خيلي سخته كه بدونم نمي خوام اينجا بمونم داغ ميوه هاي نارس آتيش انداخته به جونم دست تقدير تورو برده سرنوشتمو ميدونم تو ميدوني جون باغ و باغبون بسته به جونم اون كلاغي كه مي گفتي اومده چشمامو برده دكمه هاي پيرهنت رو به تن جاده سپرده ديگه اين دل گله ها مرهم تنهايي من نيست دل نبستن و نرفتن ديگه دريايي شدن نيست تو بدون باز تو سرم روياي پوشالي زياده رسم زندگي همينه گاهي سخته گاهي ساده... !!!...!!!
|
About![]()
دراز کشیدم بر خاک سیاه
Home
|