تبليغاتX
غمکده

غمکده

ماراتون زندگی هر روز برایم پوچ تر میشود


از دویدن گذشته , حتی راه هم نمیروم


و این آدمها که تند و تند از کنارم عبور میکنند, شاید هرکدامشان برنده باشند, من ولی نه!


نمیدانم این همه معنی ,این همه دلیل, این همه امید, این همه باید , از کجا می آورند که می دوند...


حالا که نمی دوم


هر روز در رویاهایم هستم


و آن قدر وسیع هستند که تویشان گم شوم و دیگر هیچوقت پیدا نشوم


همین را ادامه میدهم..


گم شدن را...

!!!..!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت16:23توسط مممم | |

رستنی ها کم نیست

من و تــــو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتـنی ها کم نیست

من و تــو کم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ از آغاز

چنـیـن درهـم و برهـم گفــتیم

دیدنی ها کم نیست

من و تــو کم دیدیم

بی سبب از پاییز

جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست

من و تــو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق روی دار قالی

بی سبب حتی پرتاپ گل سرخی را ترسیدم

خواندنی ها کم نیست

من و تـو کم خواندیم

من و تو ساده ترین شکل سرودن را

در معبر باد

بادهانی بسته واماندیم

من و تو کم خواندیم
من و تــــو واماندیم
من و تـــــو کم دیدیم
من و تـــو کم چیدیم
من و تــــو کم گفتیم

وقت بیداری فریاد

!چه سنگین خفتیم

من و تو کم بودیم

من و تو اما

در میدان ها

آنک اندازه ی ما می خوانیم

ما به اندازه ما می بیـنیم
ما به اندازه ما می چینیم
ما به اندازه ما می گوییم
ما به اندازه ما می روییم

من و تو
خم نه و
در هم نه
کم هم نه

که می باید با هم باشیم

من و تو حق داریم

در شب این جنبش

نبض آدم باشیم

من و تو حق داریم

،من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده

با هم باشیم

گفتنی ها کم نیست...

+نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت20:38توسط مممم | |

مینویسم

تو

قرص ماهی

و من

كودكی كه میخواهم

به قدر كاسه ای از حوض ماه بردارم

بیا كه چشم صنم هنوز منتظر است

بیا كه دست از این اشك و اه بردارم

آه خدایا

آه...

+نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت21:38توسط مممم | |

آن گاه که نیستم،

شاید کسی بگوید، آفتابی بود،

غروب کرد.

سنگینی بغضم چه می شود؟

به دست که خواهم سپرد،

رازهای نگفتنی ام را !؟

 

بیکران

این گرگ ها که می خوانند،

یاد لرزانی نگاهت می افتم.

گفته بودی خنکای زمستان،

روی پلک های خسته ات،

بوی مرا خواهند آورد ...

گفته بودی،

باران،

قطرات محبت من است.

این راز جاودان آسمان،

خدایا، که خواهد دانست؟

رویایی بود،

گذشت!!

آتش هم چنان زنده است ...

هم چنان می تابد

و اعماق نگاهم را به خود مجذوب می کند.

چرا کسی نمی داند؟

همه می پندارند ...

هیچ کس راز پرواز را احساس نکرد ... !!

 

بیکران

آنگاه که نیستم،

شاید کسی برایم سیاه بپوشد،

اما،

کسی نخواهد فهمید، چه کسی رفته است !!

کسی نخواهد فهمید،

باران چیست؟

 

سکوت آزارم می دهد،

غریبانه آمدم،

غریبانه خواهم رفت.

میعاد من خداست.

عاشقانه خواهم رفت ...

کاش پاهایم سست نمی شد !!

کاش نمی دیدم،

کاش نمی شنیدم ...

 

بیکران

دلم می گیرد،

و سکوت گنگی که مرا در آغوش می کشد.

اینجا،

برایم نا آشنا شده.

من غریبانه می گریم !!

من ناشیانه وداع می خوانم ...

 

آنگاه که بودم،

کسی مرا ندید ...

آنگاه که بروم نیز،

هیچ کس دلش نخواهد گرفت.

 

بیکران

چه کسی را دارم،

زیباتر، مهربان تر از تو ...

کاش دستهایم را بگیری و

مرا رها کنی از میان این همه خاموشی.

 

کاش ... پرواز را به من بیاموزی.

ای خدای من ...

 

 

بیکران

رویای من در میان پرواز عقابهای آسمان،

گره خورده است.

اینجا برایم ناآشناست.

این غریب رنجور را هیچ کس نمی شناسد.

رویای من،

همان خیابان پاییز خورده است.

با دستهای مهربان تو ...

+نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت18:14توسط مممم | |

حرفهای ما هنوز ناتمام ،،،.

تا نگاه میکنی وقت رفتن است

باز همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه باخبر شوی . . .

لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان . . . چه زود . . . دیر میشود

!!!..!!!

+نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت21:7توسط مممم | |

پر کن پیاله را...
 که این آب آتشین، دیری است ره به حال خرابم نمی برد!

این جام ها که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش،

گرداب می ربایدو آبم نمی برد!

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام،

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها...

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم می برد!

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست پرواز کن

به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی،

ا این همه تلاش و تمنا وتشنگی،

با این که ناله می کشم از دل که:

آب...آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

    پر کن پیاله را....

lilmim

!!!...!!!

+نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت19:46توسط مممم | |

حرمت نگه دار دلم!

مبادا غریبه ای راز اندوهمان را بفهمد...

بعد ازگذشت این همه روز و ماه و حتی سال

هنوز چشمانم به سیاهی ها امیدوار است...

مبادا کسی راز این امید بی حاصل را از چشمانم بخواند

دلم مثل خودم چه ساده ای

لحظه ها را چه بی پروا میگذرانیم

به امیدی بی حاصل.. به فردا..که...

کسی مدام زمزمه میکند:

" لحظه ها را دریاب

چشم فرداکور است "

زندگی را به هیچ باختیم..اما مهم نیست

همین خیال کافیست...

حرمت نگه دار دلم!

مبادا غریبه ای به وفاداری عشقمان حسادت کند..

حرمت نگه دار دلم!

!!!...!!!

lilmim

+نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت18:2توسط مممم | |

میتوانم زندگی کنم؟؟؟؟

 

من حساس شدم یا همه بیگانه اند بامن؟؟؟؟

 

یاد گرفتم با یاد آوری تو خود را برای لحظه ای خوشبخت بدانم

 

میشود این خوشبختی فقط رویا نباشد؟؟؟

 

میشود دستی مرا از زیر آوار نجات دهد؟؟؟

 

قرار نبود دستهای گرمت جایشان را با اشکهای من عوض کنند..

 

قرار بود؟؟؟

 

من همدردی نمیخواهم....

 

من هوا میخواهم برای دوباره نفس کشیدن

 

برای دوباره زندگی کردن

 

سکوت من نشانه ی رضایتم نبوده و نیست، من توان فریاد زدن

 

ندارم

 

گیرم که فریاد هم زدم...

 

کجاست فریادرس؟؟؟؟؟؟؟

 

من میترسم..

 

نمیدانم میتوانی این را درک کنی  یا نه؟؟؟

!!!...!!!

lilmim

+نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت17:56توسط مممم | |

 ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم


بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم


با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد


شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم


ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد


منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم


ای خدا غصه نخور باز همین می مانم


من زمین خورده این ضربه کاری نشدم


هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

lilmim

+نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت0:40توسط مممم | |

من دلتنگم ...

می گویند بهار می آید

و من .... هرشب

به امید دیدن شکوفه

چشم می بندم ...

ونقش چشمان  تو هر صبح

از فاصله ی دور

به من لبخند می زند

.......

من دلتنگم

و امشب دوباره فنجان پشت فنجان خالی می شود

و فالگیر پیر را دعوت می کنم

تا  فال امشبم

نقش چشمان زیبای تو شود..

....

من دلتنگم

و تو را آرزو می کنم

و تو از پشت دیوار های فاصله

دستانم را می گیری

و نمنکای دستانت، گونه هایم را تر می کند

....

من دلتنگم

و عقربه روی ساعت می کوبد

دنگ ... دنگ ... دنگ ...

و دلم هوس قدم زدن می کند

و مادرم می گوید، تو دختر نجیبی هستی

و من آرزوی قدم زدنم را پای دیوار دختر بودن دفن می کنم

تا مبادا دل مادرم بشکند

....

من دلتنگم

وتو نوازشم می کنی و می گویی

موسم شادمانی نزدیک است

و من می گویم

دوباره بگو

دوباره و دوباره

تا من در لا به لای کلماتت

محو شوم

....

و من دلتنگم

وبگذار کسی نداند

  که دلم هوای تو را کرده

که دلم هوای خندیدنت را کرده

که دلم هوای چشمان میشی ات را کرده

که دلم هوای ..... بودنت را کرده

 

 نکند مرا به شهر فراموش شدگان ببری، که دل کوچک تنهایی من می میرد

lilmim

+نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت21:40توسط مممم | |

شاپرک بالت شکسته


 پر پرواز تو بسته


 می بینم غم توی چشمات


 چه غریبونه نشسته


شاپرک خوابه قناری


    چه جوری دووم میاری


   گلا پژمرده و زردن


   تو عجب طاقتی داری


 


شاپرک دردت به جونم

 


  تورو از خودم می دونم

 


  بذار یه شعری که گفتم

 


  واسهءدلت بخونم

 


شاپرک دل توی سینه

 


 ساعتا تنها می شینه

 


 وقتی شب می رسه از راه
خواب پروازو می بینه

 

 

 واسه زخمام یه دوا نیس دلم از دلت جدا نیس

 

  توی این غربت جونگیر یه نگاه آشنا نیس

 

 هرجا که میری خزونه غروبه دل نگرونه

 

 آفتابش جونی نداره

 

اما شب اینجا میمونه

 

نمی دونم مث بارون رو کدوم شاخه ببارم

 

روی شاخه ها تو غربت شاپرک من تورو دارم

!!!...!!!


+نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت9:46توسط مممم | |

بگین بباره بارون



دلم هواشو کرده


بگین تموم شدم من


بگین که برنگرده


بهش یگین شکستم ...


بهش بگین بُریدم...


نه اون به من رسیدُ ، نه من به اون رسیدم...!!!!


برهنه زیر بارون ,,,


خرابُ درب و داغون,,,


از آدما فراری ، از عاشقا گریزون


بذار کسی نبینه


غروره گریه هامو.......


بذار کسی نفهمه ...


غم ِ تو خنده هامو...


یه داغ سخت سختم


یه باغ بی درختم


سفیده گیسه عمرم


سیاه روزه بختم


تنم داره میلرزه


تو این هوای هرزه


گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه..........

!!!...!!!


+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت16:43توسط مممم | |

به سراشيب زمان

 هر دم اين عمر گذشت

 مرگ از من پرسيد :

 ز كجا آمده اي ؟

 و منم مانده چه گويم به جواب

 به جوابش گفتم :

 نه كسي بود بگويد با من

 نه خودم فهميدم

 ودراين عمر گران

نه شنيدم سخني را كه به دردم بخورد

نه سكوتي كه مرا تا لب دريا ببرد

 تو بگو حال كجا خواهم رفت ؟

كه در اين لحظه مرگ

 جانم را برد

و كسي باز نبود

كه بگويد به كجا خواهم رفت

نه خودم فهميدم

!!!...!!!

 

+نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت0:6توسط مممم | |

اگر توانایی این را نداری که وقتی غمگینم شادم کنی!

صدایم نکن.

 نگذار از این که هست غمگین تر شوم.

صدایم نکن.

خودم با آن کنار می آیم و خوب می شوم.

!!!..!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت16:23توسط مممم | |

 سایه هایی بیدار .. .

 
سایه هایی بیمار .. .
.
سایه ها میدانند که لب ماه چرا خندان است
 
و چرا شب پره دیوانه چنین حیران است
 
سایه ام را به تو می بخشم تا محو شوم
 
لحظه ای خالی و بی رنگ شوم
.
.
.
.
.
چند وقتیست صنوبر ها را کمی نزدیک تر از دست خدا میبینم !
!!!...!!!

+نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت11:29توسط مممم | |

گره میزنم سه گرمه هایم را
 
با چشم تنگی خیره می شوم به نقطه هایی که بال بال می زنند در آسمان
 
گوش هایم را دروازه می کنم تا در کنم فلسفه بافی های پدر را
 
این روزها پله های منبرش زیاد شده است و پایین آمدنش دشوار . . . .
.
قلم را آماده می کنم تا بنویسم
.
امـــا . . . . .
.
!جیغ های ممتد دختر همسایه ذوقم را لــه می کند ...
.
.
.
.
lilmim
!!!...!!!

+نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت11:16توسط مممم | |

مي دانم

اندوه مرگ من، كسي را در هم نخواهد شكست

و باور دارم كه روز مرگ من

 شادي بزرگتري از روز ميلادم برايشان به ارمغان خواهد آورد

مرهم دردِ دل من مرگ است

دعوت مرگ من امروز گواه درد است

سنگ گورم بنهيد !!! هوا بس سرد است

و به پايان سفر نزديكم

و من از جمع شما خواهم رفت

مي روم تا هم آغوشي مرگ

تا هجومِ هجرت

تا كه اندوه شما راحتم بگذارد

و چه احساس لطيفي است عروج

       مرگ را در آغوش

      مرگ را در بر خود مي بينم...

!!!...!!!

...

+نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت18:31توسط مممم | |

 

رفته بودم سر حوض

 

تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،

 

آب در حوض نبود ...

 

ماهيان مي گفتند:

 

"هيچ تقصير درختان نيست."

 

ظهر دم كرده تابستان بود ،

 

پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست

 

و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد...

 

 

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب...

 

برق از پولك ما رفت كه رفت...

 

ولي آن نور درشت ،

 

عكس آن ميخك قرمز در آب

 

كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،

 

چشم ما بود...

 

روزني بود به اقرار بهشت...

 

 

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن

 

و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است...

 

 

باد مي رفت به سر وقت چنار

 

من به سر وقت خدا مي رفتم .......

 

!!!..!!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت20:33توسط مممم | |

دیدمش اما چه سود

نگاهی سرد کرد و رفت

دویدم سویش

اما . . .

دست باد را گرفت و رفت

با آن خنده هایش

مرا به باغستان غرور می برد

چشمان را بستم

                  آری . . .

هم اکنون می روم سویش

او همچون درختی استوار ایستاده

دستانش را گرفتم

آه . . .

دستان او سرد است

واژه دوستت دارم را به زبانم می آورم

منتظر واکنشی

اما هیچ . . . !!!

در چشمان او می نگرم

اما . . .

       آنها بسته اند

هر چه صدایش می کنم  کران صداها

  به گوش من بر نمی گردند

نا امید از این خیال

چشمان خود را باز کردم

سنگی مرمر با نوشته های سیاه پیش رو دیدم

      با فانوسی روشن در کنارش

!!!...!!!

...

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت1:19توسط مممم | |

دلم برای کسی تنگ است ...

 که چشمهای قشنگش را...

به عمق آبی دریا می دوخت...

 و شعر های قشنگی چون...

 پرواز پرنده ها می خواند...!

 دلم برای کسی تنگ است...

كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد...

 و پري دلم را با وجود خود خالي...

 دلم برای کسی تنگ است...

 کسی که بی من ماند... 

 کسی که با من نیست...

دلم برای کسی تنگ است...

                                            که بیاید...

 و به هر رفتنی پایان دهد...!!

 دلم برای کسی تنگ است...

                                                      که آمد!

                                                                                 رفت!

                                                                                                          و پایان داد...

 کسی ....

                                 کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود!!!!!!

!!!..!!!

 

...

 

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت1:3توسط مممم | |

منتظر هستم زیرا میدانم تو به سوی من باز خواهی بازگشت با همه قدر ت خود این انتظار تلخ را تحمل خواهم کرد
زیرا می دانم اگر جسم تو هم مراجعت نکند قلب و روحت به سوی من, به سوی عشق ابدی و جاودانش خواهد
شتافت
منتظر هستم در هر بهار و هر تابستان در هر گوشه و در هر کنار انتظار میکشم تا ان کسانیکه عاقبت دل خود را از تو پس خواهند گرفت کم کم ا زتو دور شوند و گردو غبار از خاطراتت کنار رود و به یاد من و گذشته من بیافتی بیاد عهد ها ,پیمانها و روزها و شبها
بیاد شبهای مهتاب
من هنوز منتظرم زیرا روح و جسم او متعلق به من است

من هنوزمنتظرم زیرا چشمان او به جز دیدگان من کس دیگری را نمی بیند

منتظرم چونکه حتی مرگ هم نمی تواند ما را ا زهم جدا کند  زیرا قلبهای ما باخاطرات گذشته همچنان با یک *
!!!..!!!
 

+نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت16:33توسط مممم | |

وقتي كه گفتم تنهائي بهتره باور نكردي ...

اهل تنهائي نيستم ... اما تنها موندم...

از جنس تنهائي هم نيستم ... اما بايد تنها بمونم...

تنهائي براي من مثله يك مرداب ميمونه ،

 كه هر چي بيشتر تلاش مي كنم بيشتر فرو ميرم ...

 پس مي خوام رها باشم و تنها ...

بدور از تن ها ...

 تا هم از تنهائي لذت ببرم هم با دست و پا زدن هاي بيجا خودم رو خسته نكنم ...

فكرمي كردم كه ميشه از تنهائي خلاص شد اما اينگار بايد كه از تن ها خلاص شد ...

هنوز  و تا هميشه منتظرم ...

!!!..!!!

+نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت16:24توسط مممم | |

دستها بالا بود

هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هر کس که رسید،

داغ تر از دل ما بود

ولی

نوبت من که رسید،

سهم من یخ زده بود!سهم من چیست

مگر

یک پاسخ

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگیها

شاید از وسعت آن بود

که بی پاسخ ماند...

!!!..!!!

+نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت16:15توسط مممم | |

باورم كن من هنوز مترسك باغ جنونم

 

عمريه مسافري و من هنور غرق سكوتم

 

خيلي سخته كه بدونم نمي خوام اينجا بمونم

 

داغ ميوه هاي نارس آتيش انداخته به جونم

 

دست تقدير تورو برده سرنوشتمو ميدونم

 

تو ميدوني جون باغ و باغبون بسته به جونم

 

اون كلاغي كه مي گفتي اومده چشمامو برده

 

دكمه هاي پيرهنت رو به تن جاده سپرده

 

ديگه اين دل گله ها مرهم تنهايي من نيست

 

دل نبستن و نرفتن ديگه دريايي شدن نيست

 

تو بدون باز تو سرم روياي پوشالي زياده

 

رسم زندگي همينه گاهي سخته گاهي ساده...

!!!...!!!

 

+نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت16:5توسط مممم | |